پرنيان
پرنيان
|
|
|
نوشته شده در تاريخ ۸ شهريور ۱۳۹۰ توسط shokouh
| نظرات (3)
با كراوات به ديدار خدا رفتم و شد بر خلاف جهت اهل ريا رفتم و شد ريش خود را ز ادب صاف نمودم با تيغ همچنان آينه با صدق و صفا رفتم وشد با بوي ادكلني گشت معطر بدنم عطر بر خود زدم و غاليه سا رفتم و شد حمد را خواندم وآن مد"ولالضالين"را ننمودم ز ته حلق ادا رفتم و شد يكدم از قاسم و جبار نگفتم سخني گفتم اي مايه هر مهر ووفا، رفتم و شد همچو موسي نه عصا داشتم و نه نعلين سرخوش و بي خبر و بي سرو پا رفتم و شد
لن تراني"نشنيدم ز خداوند چو او "ارني" گفتم و او گفت "رئا" رفتم و شد مدعي گفت چرا رفتي و چون رفتي و كي؟ من دلباخته بي چون وچرا رفتم وشد تو تنت پيش خدا روز و شبان خم شد و راست من خدا گفتم و او گفت بيا ، رفتم و شد مسجد و دير وخرابات به دادم نرسيد فارغ از كشمكش اين دو سه تا رفتم وشد خانقاهم فلك آبي بي سقف و ستون پير من آنكه مرا داد ندا ، رفتم وشد تا بدينسان شدم از خلق رها رفتم و شد ادامه مطلب... نوشته شده در تاريخ ۷ تير ۱۳۸۹ توسط shokouh
| نظرات (1)
ادامه مطلب... نوشته شده در تاريخ ۷ تير ۱۳۸۹ توسط shokouh
| نظرات (0)
در زمان تدريس در دانشگاه پرينستون دكتر حسابي تصميم مي گيرند سفره ي هفت
سيني براي انيشتين و جمعي از بزرگترين دانشمندان دنيا از جمله “بور”، “فرمي”، “شوريندگر” و “ديراگ” و ديگر استادان دانشگاه بچينند و ايشان را براي سال نو دعوت كنند. آقاي دكتر خودشان كارتهاي دعوت را طراحي مي كنند و حاشيه ي آن را با گل هاي نيلوفر كه زير ستون هاي تخت جمشيد هست تزئين مي كنند و منشا و مفهوم اين گلها را هم توضيح مي دهند. چون مي دانستند وقتي ريشه مشخص شود براي طرف مقابل دلدادگي ايجاد مي كند. دكتر مي گفت: ” براي همه كارت دعوت فرستادم و چون مي دانستم انيشتين بدون ويالونش جايي نمي رود تاكيد كردم كه سازش را هم با خود بياورد. همه سر وقت آمدند اما انيشتين 20دقيقه ديرتر آمد و گفت چون خواهرم را خيلي دوست دارم خواستم او هم جشن سال نو ايرانيان را ببيند. من فورا يك شمع به شمع هاي روشن اضافه كردم و براي انيشتين توضيح دادم كه ما در آغاز سال نو به تعداد اعضاي خانواده شمع روشن مي كنيم و اين شمع را هم براي خواهر شما اضافه كردم. به هر حال بعد از يك سري صحبت هاي عمومي انيشتين از من خواست كه با دميدن و خاموش كردن شمع ها جشن را شروع كنم. من در پاسخ او گفتم : ايراني ها در طول تمدن 10هزار ساله شان حرمت نور و روشنايي را نگه داشته اند و از آن پاسداري كرده اند. براي ما ايراني ها شمع نماد زندگيست و ما معتقديم كه زندگي در دست خداست و تنها او مي تواند اين شعله را خاموش كند يا روشن نگه دارد.” آقاي دكتر مي خواست اتصال به اين تمدن را حفظ كند و مي گفت بعدها انيشتين به من گفت: ” وقتي برمي گشتيم به خواهرم گفتم حالا مي فهمم معني يك تمدن 10هزارساله چيست. ما براي كريسمس به جنگل مي رويم درخت قطع مي كنيم و بعد با گلهاي مصنوعي آن را زينت مي دهيم اما وقتي از جشن سال نو ايراني ها برمي گرديم همه درختها سبزند و در كنار خيابان گل و سبزه روييده است.” بالاخره آقاي دكتر جشن نوروز را با خواندن دعاي تحويل سال آغاز مي كنند و بعد اين دعا را تحليل و تفسير مي كنند. به گفته ي ايشان همه در آن جلسه از معاني اين دعا و معاني ارزشمندي كه در تعاليم مذهبي ماست شگفت زده شده بودند. بعد با شيريني هاي محلي از مهمانان پذيرايي مي كنند و كوك ويلون انيشتين را عوض مي كنند و يك آهنگ ايراني مي نوازند. همه از اين آوا متعجب مي شوند و از آقاي دكتر توضيح مي خواهند. ايشان مي گويند موسيقي ايراني يك فلسفه، يك طرز تفكر و بيان اميد و آرزوست. انيشتين از آقاي دكتر مي خواهند كه قطعه ي ديگري بنوازند. پس از پايان اين قطعه كه عمدأ بلندتر انتخاب شده بود انيشتين كه چشمهايش را بسته بود چشم هايش را باز كرد و گفت” دقيقا من هم همين را برداشت كردم و بعد بلند شد تا سفره هفت سين را ببيند. آقاي دكتر تمام وسايل آزمايشگاه فيزيك را كه نام آنها با “س” شروع مي شد توي سفره چيده بود و يك تكه چمن هم از باغبان دانشگاه پرينستون گرفته بود. بعد توضيح مي دهد كه اين در واقع هفت چين يعني 7 انتخاب بوده است. تنها سبزه با “س” شروع مي شود به نشانه ي رويش. ماهي با “م” به نشانه ي جنبش، آينه با “آ” به نشانه ي يكرنگي، شمع با “ش” به نشانه ي فروغ زندگي و … همه متعجب مي شوند و انيشتين مي گويد آداب و سنن شما چه چيزهايي را از دوستي، احترام و حقوق بشر و حفظ محيط زيست به شما ياد مي دهد. آن هم در زماني كه دنيا هنوز اين حرفها را نمي زد و نخبگاني مثل انيشتين، بور، فرمي و ديراك اين مفاهيم عميق را درك مي كردند. بعد يك كاسه آب روي ميز گذاشته بودند و يك نارنج داخل آب قرار داده بودند. آقاي دكتر براي مهمانان توضيح مي دهند كه اين كاسه 10هزارسال قدمت دارد. آب نشانه ي فضاست و نارنج نشانه ي كره ي زمين است و اين بيانگر تعليق كره زمين در فضاست. انيشتين رنگش مي پرد عقب عقب مي رود و روي صندلي مي افتد و حالش بد مي شود. از او مي پرسند كه چه اتفاقي افتاده؟ مي گويد : “ما در مملكت خودمان 200 سال پيش دانشمندي داشتيم كه وقتي اين حرف را زد كليسا او را به مرگ محكوم كرد اما شما از 10هزار سال پيش اين مطلب را به زيبايي به فرزندانتان آموزش مي دهيد. علم شما كجا و علم ما كجا؟!” ادامه مطلب... نوشته شده در تاريخ ۲۴ خرداد ۱۳۸۹ توسط shokouh
| نظرات (1)
![]() هنگامي كه خدا زن را آفريد به مرد گفت:
"اين زن است. وقتي با او روبرو شدي، مراقب باش كه ..."
اما هنوز خدا جمله اش را تمام نكرده بود كه زاهد مكار سخن او را قطع كرد و چنين گفت: "بله وقتي با زن روبرو شدي مراقب باش كه به او نگاه نكني. سرت را به زير افكن تا افسون افسانه گيسوانش نگردي و مفتون فتنۀ چشمانش نشوي كه از آنها شياطين ميبارند. گوشهايت را ببند تا طنين صداي سحر انگيزش را نشنوي كه مسحور شيطان ميشوي. از او حذر كن كه يار و همدم ابليس است. مبادا فريب او را بخوري كه خدا در آتش قهرت ميسوزاند و به چاه ويل سرنگونت ميكند.... مراقب باش...."
و من بي آنكه بپرسم پس چرا خداوند زن را آفريد، گفتم: "به چشم."
زاهد انديشه ام را خواند و نهيبم زد كه: "خلقت زن به قصد امتحان تو بوده است و اين از لطف خداست در حق تو. پس شكر كن و هيچ مگو...."
گفتم: "به چشم." در چشم بر هم زدني هزاران سال گذشت و من هرگز زن را نديدم، به چشمانش ننگريستم، و آوايش را نشنيدم. چقدر دوست ميداشتم بر موجي كه مرا به سوي او ميخواند بنشينم، اما از خوف آتش قهر و چاه ويل باز ميگريختم.
هزاران سال گذشت و من خسته و فرسوده از احساس ناشي از نياز به چيزي يا كسي كه نميشناختم اما حضورش را و نياز به وجودش را حس مي كردم . ديگر تحمل نداشتم . پاهايم سست شد بر زمين زانو زدم، و گريستم. نميدانستم چرا؟
قطره اشكي از چشمانم جاري شد و در پيش پايم به زمين نشست. به خدا نگاهي كردم مثل هميشه لبخندي با شكوه بر لب داشت و مثل هميشه بي آنكه حرفي بزنم و دردم را بگويم، ميدانست. با لبخند گفت: "اين زن است . وقتي با او روبرو شدي مراقب باش كه او داروي درد توست. بدون او تو غيركاملي . مبادا قدرش را نداني و حرمتش را بشكني كه او بسيار شكننده است . من او را آيت پروردگاريم براي تو قرار دادم. نمي بيني كه در بطن وجودش موجودي را مي پرورد؟ من آيات جمالم را در وجود او به نمايش درآورده ام. پس اگر تو تحمل و ظرفيت ديدار زيبايي مطلق را نداري به چشمانش نگاه نكن، گيسوانش را نظر مينداز، و حرمت حريم صوتش را حفظ كن تا خودم تو را مهياي اين ديدار كنم." من اشكريزان و حيران خدا را نگريستم. پرسيدم: "پس چرا مرا به آتش قهر و چاه ويل تهديد كردي؟"
خدا گفت: "من؟" فرياد زدم: "زاهد آن حرفها را زد و تو سكوت كردي. اگر راضي به گفته هايش نبودي چرا حرفي نزدي؟” خدا بازهم صبورانه و با لبخند هميشگي گفت: "من سكوت نكردم، اما تو ترجيح دادي صداي او را بشنوي و نه آواي مرا."
و من در گوشه اي ديدم زاهد دارد همچنان حرفهاي پيشينش را تكرار ميكند
*** ...و خدا زن را آفريد و بهشت را ... آيا آدرس بهشت را ميداني ؟
ادامه مطلب... نوشته شده در تاريخ ۱۷ خرداد ۱۳۸۹ توسط shokouh
| نظرات (0)
ادامه مطلب... نوشته شده در تاريخ ۱۷ خرداد ۱۳۸۹ توسط shokouh
| نظرات (1)
ادامه مطلب... نوشته شده در تاريخ ۵ خرداد ۱۳۸۹ توسط shokouh
| نظرات (0)
نوشته شده در تاريخ ۲۱ ارديبهشت ۱۳۸۹ توسط shokouh
| نظرات (1)
ادامه مطلب... نوشته شده در تاريخ ۱۴ ارديبهشت ۱۳۸۹ توسط shokouh
| نظرات (0)
ادامه مطلب... نوشته شده در تاريخ ۱۴ ارديبهشت ۱۳۸۹ توسط shokouh
| نظرات (1)
|
|